روانشناختی-در مورد مسایل روانشناسی

واقعیت درمانی ویلیام گلاسر

واقعیت درمانی گلاسر -دوست داشتن آن چیزی است که مردم انجام می دهند، نه آن چیزی که احساس می کنند. دوست داشتن یک علاقه و درگیری سخت و بی امان است(ویلیام گلاسر).
واقعیت درمانی گلاسر -دوست داشتن آن چیزی است که مردم انجام می دهند، نه آن چیزی که احساس می کنند. دوست داشتن یک علاقه و درگیری سخت و بی امان است(ویلیام گلاسر). 1- شرح حال ویلیام گلاسر در سال 1925میلادی در شهر کلیولند ایالت اوهایو در کشور آمریکا متولد شد. تحصیلاتش را در همان شهر و در دبیرستان هایتس و سپس در موسسه تکنولوژی کیس و سرانجام در سال 1953میلادی در دانشکده پزشکی دانشگاه رزرو غربی به پایان رسانید.در نوزده سالگی موفق به اخذ مهندسی شیمی شد.در بیست و سه سالگی یک درجه ی روانشناسی بالینی گرفت و در بیست و هشت سالگی پزشک شد. گلاسر مردی است که ما را به سوی یک زندگی فعال از هر لحاظ هدایت می کند.در دیدگاه خود از مشاوره به نکات زیر اهمیت می دهد:اینکه شما چه می کنید:یعنی درگیری عاطفی با شما و یا آگاهی شما از دنیای واقعی. شما در دنیای واقعی زندگی می کنید. اعمال شما پیامدهایی دارد.پیامدهای انتخاب و اعمال خود را بپذیرید(السون،1979،نقل از لوئیس شیلینگ،ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375). گلاسر همان ابتدا مدل فرویدی را رد کرد و در پایان دوره ی رزیدنسی خود منسجم کردن واقعیت درمانی را شروع کرد.اساس واقعیت درمانی این است که ما در قبال آنچه که تصمیم می گیریم انجام دهیم مسئولیم.فرض بنیادی این است که تنها چیزی که می توانیم کنترل کنیم زندگی جاری خودمان است(جرالد کری،ترجمه ی یحیی سید محمدی،1385). تجارب و فعالیت های گلاسر در مدرسه ی دخترانه ی ونتورا بود که باعث شد تا گلاسر واقعیت درمانی را شکل دهد(کرسینی،1973؛گلاسر،1965و1975؛نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386). واقعیت درمانی نوعی روان درمانی است که درآن سعی می شود با توجه به مفاهیم واقعیت مسئولیت و امور درست ونادرست در زندگی فرد به رفع مشکلات او کمک شود. نظرات افراد موثر در نظریه ی واقعیت درمانی دانشمندانی چون آبراهام مازلو دکتر هارینگتون و دکتر پل دوبوآ بود(شفیع آبادی،کاظمی،1385).دکتر پل دوبوآ مهمترین فردی بود که افکارش مقدمه ای بر پیدایش واقعیت درمانی شد(کرسینی،1973،نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386). آثار مهم ویلیام گلاسر:گلاسر چندین کتاب را به رشته ی تحریر درآورده است که عبارتند از: 1-واقعیت درمانی:یک رویکرد جدید به روانپزشکی - روان درمانی(1965). 2-مدارس بدون شکست(1969). 3-جامعه ی در حال تکوین هویت(1975). 4-اعتیاد مثبت(1976) 5-ایستگاه های مغز(1981) 6-نظریه ی انتخاب:یک روان شناسی جدید استقلال شخصی(1998). 7-مشاوره با نظریه ی انتخاب:واقعیت درمانی جدید(2000). 8-هشدار:روانپزشکی می تواند پرخطر باشد برای سلامت روانی شما(2003). 2- مقدمه واقعیت درمانی بر نظریه ی انتخاب(گلاسر،2003،نقل از کری،ترجمه ی سیدمحمدی،1385) استوار است.واقعیت درمانگران معتقدند که مشکل اساسی اغلب درمانجویان یکی است:آنها یا درگیر رابطه ای ناخوشایند یا فاقد چیزی هستند که بتوان آن را رابطه نامید.بیشتر مشکلات درمانجویان از ناتوانی آنها در برقرار کردن رابطه صمیمی شدن با دیگران ویا برقرارکردن یک رابطه ی رضایت بخش یا موفق با حداقل یک نفر در زندگی آنها ناشی می شود.هر چه درمانجویان بیشتر بتوانند با دیگران رابطه برقرار کنند به احتمال بیشتری خوشنودی را تجربه خواهند کرد.مشکل درمانجویان نحوه ای است که تصمیم گرفته اند رفتار کنند.رفتارها به عنوان راهی برای حل ناکامی ناشی از رابطه ای ناخوشایند انتخاب می شوند.افراد به صورت افسرده کننده عصبانی کننده و مضطرب کننده ی خود درنظرگرفته می شوند.پس هنگام تعامل کردن با افرادی که در زندگی به آنها نیاز داریم باید انتخاب های مؤثرتری کرد.نظریه ی انتخاب توضیح می دهد که چگونه رفتار کنیم که روابط بهتر شود. ناراحتی و نگرانی زاییده ی رفتار غیر مسئولانه ی فرد است.پذیرش مسئولیت رفتار اهمیت زیادی دارد.ارزش و محبت دو عنصر متفاوت هستند(شفیع آبادی،کاظمی،1385).نابسامانی های روانی ،نتیجه ی عدم توانایی فرد در تحقق نیازهایش است(کرسینی،1973؛گلاسر،1965؛نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386). * سیر تحولی نظریه انتخاب(کیومرث فرح بخش،1383؛نقل از سایت mehrcc): گلاسر با این باور کارش را شروع کرد که درمان های رایج سلامت روان موثر نبوده اند و از این بابت اقدام به ایجاد واقعیت درمانی کرد. زمانی که بیشتر در کارش پیشرفت کرد برای اینکه موافقت دیگر متتخصصان را بدست آورد می بایست به تشریح چگونگی کار واقعیت درمانی می پرداخت ( هووات،‌1997). واقعیت درمانی روشی مبتنی بر " انجام دادن " است و در آن تلاش بر این است که از طریق ارضاء تصاویر دنیای کیفی نیازها را برآورده کرد. درمان گر به همراه مراجع برنامه ای قابل حصول و دارای مراحل مثبت ایجاد خواهد کرد که در ابتدا او را در جهت ارضاء کردن نیاز قرار می دهد." رازهای زیادی در برنامه وجود دارد؛ معنی کنترل در آن وجود دارد و برنامه همان چیزی است که شما می توانید آنرا انجام دهید نه آنچه که او می تواند انجام دهد " ( گلاسر،‌1998 به نقل از سانسون،‌2005). صرفنظر از اینکه تشخیص اختلال چه چیزی باشد مهربانی، ‌حمایت،‌ دلسوزی و تقویت انواع ابزارهای واقعیت درمانی هستند. در واقعیت درمانی درگیری بالای فرد مورد نیاز است و هرگونه سلب مسوولیت از رفتار مطرود است و فرصت یادگیری راه حل های بهتر برای اداره بهتر رفتار در رویارویی با واقعیت فراهم می شود ( بارنس و پریش، 2006). هدف واقعیت درمانی اینست که روشن سازد چه نوع رفتاری می تواند بازده ای تولید کند که بهتر در برآوردن نیازهای شخصی بینجامد ( یانیگر،‌2003). همچنین واقعیت درمانگر سوالاتی را خواهد پرسید تا ادراکات و خواسته های مراجع را کشف کند. این سوالات عبارتند از: W: خواسته ها و ادراکات مراجع چه چیزهایی هستند؟D: مراجع در حال حاضر در حوزه انجام دادن،‌ فکر کردن، ‌احساس کردن و فیزیولو‍ژی چه می کند؟E: مراجع چگونه به انجام کارهایی می پردازد که او را دورتر یا نزدیک تر به خواسته هایش می کند؟ P: برنامه ریزی برای تغییر چگونه باید باشد؟ ( سامرز – فلانگان و سامرز – فلانگان،‌2004). مشخصه واقعیت درمانی شامل مشاهدات و بازخورد معطوف به چگونگی تسهیل سازی دنیای کیفی، سطح تعهد و منبع کنترل از طرف درمانگر (W)،‌ کلیت رفتار(D)،‌ خود ارزشیابی بسیار معنادار ( E) و برنامه ریزی موثر ( P) است (ووبلدینگ و بریکل،‌2004). گلاسر بعد از مرور کارهای ویلیام پاورز، در سال 1972 " کنترل درمانی " را بنیان گذاشت اگرچه این شیوه درمانی در سال 1984 شناخته شد. او اعتقاد داشت که کنترل درمانی شروع خوبی بود زیرا چهارچوبی برای کاربرد واقعیت درمانی فراهم می نمود. او بعد از 14 سال آموزش این عقیده نامش را به " نظریه انتخاب " تغییر داد. استدلالش برای تغییر نام همخوانی پایین آن با این اصل راهنمایی انسان ها بود که به سال 1964 بر می گشت: "این عقیده که انسان ها حق انتخاب دارند " ( هووات،2001). گلاسر در صدد است در نظریه روان درمانی خود تا آنجا که امکان دارد میزان مسئولیت انسان را در قبال رفتار خویش افزایش دهد. نظریه کنترل در این راستا او را راضی نمی کند زیرا کنترل نتیجه یک فرایند بازخوردی شبیه به آنچه در سازه های مکانیکی یا زیستی رخ می دهد، است بدون آنکه سامانه موجود از خود مسئولیت داشته باشد. در یک نظام کنترل مکانیکی یا زیستی " سامانه " رفتار خود را کنترل نمی کند بلکه سلسله محرک های رفت و برگشتی بدون خواست و اراده او رفتارش را شکل می دهد. گلاسر می خواست فراتر از این برود، بنابراین نظریه انتخاب را مطرح ساخت. مطابق این دیدگاه کنترل انسان بر رفتار خود یک کنترل آگاهانه است به طوری که خودش " رفتار کلی " {کلیت رفتار } خود را انتخاب می کند و خودش مسئول انتخاب های خویش است. انسان خواسته ها، انتظارات، افکار، عقاید و اعمال خود را طوری انتخاب می کند که بتواند بهترین و خوشایند ترین حالت را در خویش ایجاد کند. رفتار نتیجه انتخاب انسان است ( گلاسر، 2000، 2001 به نقل از فرح بخش ،1383). نظریه انتخاب در سال 1998 توسط ویلیام گلاسر ( با بسط کار اولیه اش که کنترل درمانی است ) پایه ریزی گردید و در آن بر 5 نیاز اساسی انسان ( بقاء، عشق و تعلق، قدرت، آزادی و تفریح ) تاکید شده است که انگیزش تمام انسان ها از آن نشات می گیرد. این نیازها درونی، جهان شمول، پویا و در همخوانی با هم می باشند. در نظریه انتخاب اعتقاد براین است که ما برانگیخته می شویم تا از طریق بنیان نهادن " دنیای کیفی " ویژه خودمان به ارضای این نیازها بپردازیم. دنیای کیفی دربرگیرنده انسان های مورد علاقه ، عقاید و " خواسته هایمان " است. انجام دادن یعنی تمام آن رفتار هایی که از ما سر می زند و معمولا این انجام دادن ها هدفمند می باشند. درهر صورت وقتی تفاوت ادراک شده ای میان آنچه که بدست آوردیم وآنچه که می خواهیم وجود داشت، تلاش می کنیم تا با نزدیک تر شدن به ارضای نیازهایمان و رسیدن به خواسته هایمان این " ناکامی " را به حداقل برسانیم یا حذف کنیم ( تریگوناکی، 2002). دنیای کیفی از برداشت هایی از مردم،‌ موقعیات و چیزهایی که مثبت هستند ساخته شده است. این برداشت ها و تصورات برای فرد بسیار در ارتباط با برآوردن نیاز است. معمولا نیازهای ما به شکل تصاویر تداعی می شوند و این تصاویر بیانگر زندگی توام با ارضای نیاز است که ما دوست داریم چنین زندگی ای را تجربه نماییم ( سوهن،‌2004). اما رفتارهای ویژه ای که هر فرد انتخاب خواهد کرد تا به ارضای نیازهای اساسی نایل شود به نسبت هر فرد بی نظیر است ( لوید،‌2005). یکی دیگر از مفاهیم نظریه انتخاب این است که " کلیت رفتار" دربرگیرنده همه رفتارهای انسان است. کلیت رفتار شامل چهار بخش جدا اما در ارتباط با هم است که عبارتند از: انجام دادن، فکر کردن،‌احساس کردن و فیزیولوژی (احساسات فیزیولوژیکی). این چهار بخش مثل چهار چرخ یک ماشین هستند که انجام دادن و فکر کردن چرخ های جلوی آن هستند و ما همیشه بر این دو چرخ کنترل مستقیم داریم زیرا بر آنچه انتخاب می کنیم که انجام دهیم و فکر کنیم کنترل مستقیم داریم. هیچکس نمی تواند ما را مجبور به انجام دادن و فکر کردن کاری کند که خودمان نمی خواهیم بلکه ما در جهت کلیت ماشین رفتار خودمان هستیم ( موترن و موترن،‌2006). انسان ها می توانند با انتخاب کردن راه های موثر و مناسب برای نیل به تفریح، ‌قدرت،‌ آزادی،‌ عشق و تعلق موقعیات بهتری خلق کنند ( دوناتو، 2004). رفتار شدیدا آشفته عاطفی بهترین انتخابی است که یک فرد توانسته برای رسیدن به اهداف و ارضای نیازهای خود انتخاب کند. به نظر گلاسر آنچه در روانپزشکی سنتی بیماری روانی نامیده می شود انتخاب نامناسب، انتخاب رفتار غیر موثر و ناکافی است که به وسیله آن می خواهد نیازهای خود را ارضاء کند( گلاسر، 2000،2001 به نقل از فرح بخش 1383). گلاسر خاطر نشان ساخت: "آنچه به عنوان بیماری روانی خوانده می شود در حقیقت شامل صدها راهی است که انسان ها هنگام عاجز ماندن در ارضای نیازهای اساسی ژنتیکی خود انتخاب می کنند تا رفتار کنند ( پیترسن، 2005). گلاسر ( b2005) بر اثربخشی ایجاد روابط به عنوان جایگزین داروهای روان پزشکی تاکید دارد. بسیاری از مردم احساس می کنند که داروها می تواند آنها را کمک کند اما طبق نظر گلاسر داروهای روان پزشکی نه تنها می تواند به مغز آسیب رساند بلکه آنها را به این برداشت رهنمون می کند که نیروهای بیرونی برای بهبودی سلامت روان نیاز است. گلاسر بارها خاطر نشان ساخت که نظریه انتخاب و واقعیت درمانی نظام کنترل درونی را شکل می دهند ( c2005)؛ همچنانکه قبلا خاطر نشان ساخت نظریه انتخاب یک نظام کنترل درونی است و چرایی و چگونگی انتخاب گزینه هایی که جهت زندگی ما را تعیین می کنند را تشریح می کند ( ووبلدینگ،‌2006). زمانی که انسان رفتارهای کارآمد تر و مفید تری را برای ارضاء نیاز خود انتخاب کند علائم به سرعت برطرف می گردند. او به طور فراوان از اصطلاح " ارتباط بد " برای توصیف روابطی استفاده می کند که در آن رفتارهای غیرموثر و ناکارآمد اعمال می گردد. در این ارتباط بد، فرد رفتار مخرب و دردسرزایی را انتخاب می کند که عموما بیماری روانی، جرم، اعتیاد و تعارض زناشویی نامیده می شود. نظریه انتخاب می گوید 99 درصد کسانی که با دیگران مشکل دارند از یک عقیده باستانی یا عوامانه استفاده می کنند که همان روان شناسی کنترل بیرونی است ( گلاسر 2000، 2001 به نقل از فرح بخش، 1383). توصیف گلاسر از رفتار بیش از آنکه رفتارگرایانه باشد، ‌انسان گرایانه است و او از پنج نیاز اساسی برای توصیف چگونگی رفتار ما استفاده می کند ( مالونی،‌2002). ویلیام گلاسر به ما می آموزد که انگیزش رفتار انسان درونی است و به توسط تکانه هایی می باشد که ریشه در ساختار ژنتیکی دارند و سعادت انسان به طور بسیار زیادی به چگونگی اداره همین تکانه ها وابسته است. این بیانی فرافیزیکی درباره ماهیت انسان است( اسکین، 2002). انسان ها تنها بعد از ایجاد ارزشیابی معنادار و درونی اثربخش نظام کنترل یا نظام انتخاب خودشان می توانند رفتار را تغییر دهند ( ووبلدینگ و همکاران،‌2001). گلاسر بیشتر به این مبحث می پردازد که تمام مشکلات در زمان حال قرار دارند. به عنوان مثال یک فردی که مورد سوء استفاده قرار گرفته است ممکن است که به علت گذشته ناگوارش به طور متفاوتی در زمان حال رفتار کند اما او هنوز به طور کامل توانایی انجام آن را از دست نداده است. گذشته – مورد سوء استفاده قرار گرفتن، طرد شدن و نادیده گرفته شدن – مساله مورد نظر نیست. این بدین معناست که جستجوی در تجارب اولیه می تواند مطرح باشد اما ارتباط کمی با حل مساله فعلی دارد. گلاسر تاکید دارد که هسته تمام مسائل فعلی، مسائل ارتباطی هستند. به عنوان مثال اگر مراجع رابطه ضعیفی با مشاور داشته باشد جلسه مشاوره سودمندی چندانی نخواهد داشت( مارشال و همکاران، 2004). در نظریه انتخاب اساسا اعتقاد بر این است که تنها خود فرد می تواند کاری برای خودش انجام دهد و هیچکس بدون اجازه او نمی تواند چنین کاری کند( جونز و پریش، 2005،نقل از سایتmehrcc) 3- مفاهیم بنیادی نظریه ی گلاسر الف)نظریه ی شخصیت، ساختار ورشد شخصیت واژهای کلیدی نظریه شخصیت : * ارزش به خود : یعنی افراد رفتار خود را در صورتی که نباشد ارزیلبی کنند و کاری در جهت اصلاح آن انجام دهند . * استقلال : قدرت صرف نظر کردن از حمایتهای محیطی و جایگزینی آن با حمایتهای روانی درونی فرد ،‌در واقع قدرت روانی برای روی پای خود ایستادن . * تعهد : پس از قضاوت ارزشی مراجع درباره رفتارش و تصمیم به تغییر آن واقعیت درمانگرا از او تعهد می گیرد که برنامه را اجرا کند . *درست یا صحیح:گلاسر اعتقاد دارد که یک نرم یا استانداردی وجود دارد که با آن می توان رفتار را اندازه گیری کرد و چنانچه رفتار یک شخص به این استاندارد برسد صحیح تلقی می شود و درغیر این صورت غلط. *درگیری:بنا به نظر گلاسر«درگیری» اساسا" همان همدلی است با این تفاوت که درگیری شامل ارتباط توأم با همدلی نیز می شود و نه فقط حضور آن. *دوست داشتن:طبق نظر گلاسر،دوست داشتن آن چیزی است که مردم انجام می دهند، نه آن چیزی که احساس می کنند. دوست داشتن یک علاقه و درگیری سخت و بی امان است. (ریلی،1973) *قضاوت ارزشی:واقعیت درمانی از فرد می خواهد درباره ی اینکه رفتارش مسئولانه است یا خیر،قضاوت ارزشی نماید.چنانچه رفتارش مسئولانه نباشد،برای تغییر آن برنامه ریزی کند. * مسئولیت : یعنی شخص نیازهای خود را ارضا کند و آن را به گونه ای انجام دهد که دیگران را از توانایی برای ارضای نیازهایشان محروم نسازد . *واقعیت:واقعیت،جهانی است که دربرگیرنده ی رفتار کنونی فرد است.گلاسر از واقعیت یک دیدگاه پدیدارشناختی ندارد. * رفتار کنونی : در واقعیت درمانی گفته می شود که چون رفتار گذشته فرد را نمی توان تغییر داد بنابراین رفتار فعلی او اهمیت دارد . به رفتار فرد بیشتر از هیجانات ،‌ نگرشها و احساساتش اهمیت داده می شود . تاکید بر آن است که کنترل رفتار فرد ساده تر و عملی تر از هیجان ،‌ احساس ونگرش است . *هویت : منظور از هویت شیوه نگریستن به خود به عنوان یک اندازه و در ارتباط با دیگران است . تقریباً همه افراد بیشتر درگیر تلاش برای مورد پذیرش قرار گرفتن هستند . تا درگیر انجام دادن یک کار . * هویت موفق : یعنی خود را توانا ، لایق و با ارزش دانستن ،‌قدرت تغییر محیط ، نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن . * هویت شکست : عدم توانایی در ایجاد رابطه نزدیک و شخصی با دیگران ،‌عدم عملکرد مسئولانه ،‌احساس درماندگی ،‌ ناامیدی و بی ارزشی(لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375) . نظریه ی شخصیت :در واقعیت درمانی واژه ی شخصیت و واژه ی هویت تقریبا" مترادف به حساب آمده اند.واقعیت درمانی براین نگرش استوار است که هویت جزء لازم و اساسی تمام انسان ها در همه ی فرهنگ ها است که از لحظه ی تولد تا مرگ ادامه می یابد.هویت نیاز به احساس جدا و متمایز بودن از دیگر موجودات زنده است(گلاسر،1965و1975؛کرسینی،1973؛نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386).هرفرد علاوه بر نیاز به درک بی همتایی خویش و متفاوت بودنش از دیگران باید با هویتش ارتباط معناداری برقرار سازد و خود را براساس روابطش بادیگران به عنوان کسی که دارای هویت موفق یا ناموفق است درنظرگیرد(شفیع آبادی،تهیه کننده:مختاری،1385). هویت به دو جزء هویت توفیق و هویت شکست تقسیم می شود.هویت توفیق در کسانی بوجود می آید که بتوانند نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن و نیاز به احساس ارزشمندی را در خودشان ارضا کنند.هویت شکست در کسانی بوجود می آید که نتوانند نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن و نیاز به احساس ارزشمندی را در خود ارضا کنند. هر فردی یک هویت متصور دارد که بدان وسیله احساس موفقیت یا عدم موفقیت نسبی می کند.گلاسر هویت را آن تصوری می داند که فرد از خودش دارد واین تصور ممکن است با تصوراتی که دیگران از او دارند هماهنگ ویکسان ویا اینکه با آنها کاملا" متفاوت باشد.گلاسر معتقد است که افرادی که هویت یکسانی دارند یکدیگر را جذب می کنند و آنهایی که هویت های ناهمگنی دارند یکدیگر را دفع می کنند.یعنی افرادی که هویت توفیق دارند با هم و آنهایی که هویت شکست دارند با هم معاشرت وهویت یکدیگر را تقویت می کنند. • از خصوصیات بارز افراد ناموفق آن است که تنهایی و بی کسی را به شدیدترین وجه ممکن احساس می کنند و در حل مشکلات و معضلات زندگی خود دشواری هایی دارندواز مواجه شدن با واقعیت ناراحت مضطرب و اندوهگین می شوند.افراد دارای هویت شکست کسانی اند که نتوانسته اند رابطه ای نزدیک و شخصی با دیگران ایجاد کنند.این افراد مسئولانه عمل نمی کنند واحساس درماندگی وناامیدی وبی ارزشی می کنند. • در عوض افرادی که هویت موفقی دارند یا اصلا" احساس تنهایی نمی کنند ویا اینکه آن را به حداقل احساس می کنند.به علاوه این گروه به نحو سازنده ای با واقعیات ومشکلات خود درگیر می شوند و احساس ارزشمندی وعشق می کنند.به نظر گلاسر افراد موفق دو خصیصه ی بارز دارند.یکی آنکه مطمئن هستند که شخص دیگری در این دنیا آنها را آن طوری که هستندو به دلیل خصوصیاتی که دارند دوست می داردوآنها نیز متقابلا" فرد دیگری را در زندگی خود دارندکه نسبت به او عشق و محبت می ورزند.یعنی آنها نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن را تأمین کرده اند. دوم اینکه آنها این درک واحساس را دارند که انسان های توانا لایق وباارزشی هستند و حداقل یک فرد دیگر در این دنیا آنها را باارزش می انگارد.افراد موفق کسانی هستند که قدرت تحت تأثیر قرار دادن محیط خود و اعتماد کافی برای ادامه ی زندگیشان را دارند. در واقعیت درمانی ارزشمندی و عشق و دوستی دو جزءِ متفاوت هستند.ارزشمندی از راه انجام کارهای توأم با موفقیت حاصل می شود.کسی که در انجام امورش موفق نیست به چنین احساسی دست نمی یابد.از طرف دیگر،کسی که زیاد مورد عشق و محبت است،به احتمال زیاد احساس ارزشمندی نخواهد کرد(گلاسر،1965و1975؛کرسینی،1973؛نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386). محبت در قلمرو مدرسه:در قلمرو مدرسه، محبت می تواند به عنوان بهترین نوع از احساس مسوولیت اجتماعی قلمداد شود. اگر بچه ها دلسوزی و توجه و احساس مسوولیت نسبت به هم را نیاموزند و فقط به فکر خودشان با شند نه دیگران، در این صورت مفهوم محبت کمرنگ و محدود می شود. محبت بین شاگرد و معلم نباید به صورت احساسات شدید عاطفی باشد، بلکه باید یاد بگیرند که چگونه در کوران مشکلات اجتماعی و آموزشی مدرسه، حساسیت و دلسوزی لازم را داشته باشند و بتوانند برای حل مشکلات به یکدیگر کمک کنند. همه مدارس باید آموزش احساس مسوولیت اجتماعی را جزئی از برنامه های آموزشی خود قرار دهند، و گرنه بسیاری از بچه ها نخواهند توانست به هویت موفقی دست یابند. جامعه ما نمی تواند برای اصلاح و جبران شکست در مدرسه به خانواده متکی باشد. اگر شخصی نتواند از دو طریقه محبت و احساس ارزشمندی به هویتی دست یابد سعی می کند از طروق دیگر مثلا بزهکاری، انزواو انفعال به این هدف برسد. این راه ها نیز شخص را به هویت شکست می رساند. هر چه در این راه ها بیشتر قدم بگذارد ثبات هویت شکست نیز بیشتر می شود. کودکی که در خانواده خود را طرد شده می پندارد بسیار تشنه و آرزومند است ولی هنوز باید هویت خود را حفظ کند، اگر نتواند این کار را در خانه انجام دهد ممکن است در جامعه توسط افرادی که هویت ضعیفی دارند، این هویت را به دست آورد. این گونه افراد دوست دارند کسی را پیدا کنند که مواظب آنها باشد حتی اگر این شخص بازپرس پلیس باشد. و چون نمی توانند محبت و ارزشمندی را به دست آورند عصبانی می شوند و جامعه را نیز مقصر می شناسند، و در مقابل جامعه عکس العمل نشان می دهند. و به صورت افراد پرخاشگر سعی می کنند از راه زور به خواسته های خود برسند. برای کمک به کودکان باید به آنها تفهیم کنیم که برای بدست آوردن حوایج خود و انجام رفتار مناسب، جهت کسب هویت موفق، مسوول هستند. دیگران نمی توانند این کار را برایشان انجام دهند(منبع: مدارس بدون شکست، ویلیام گلاسر،1969؛ترجمه ی ساده حمزه ،1380). ارتباط عاطفی در مدرسه:وقتی دانش آموزان نتوانند نیازهای خود را در خانه برآورده کنند، باید در مدرسه به این کار بپردازند. برای موفقیت در این مساله به ایجاد رابطه خوب با دیگران نیازمند هستند. تا زمانی که ما دانش آموزی را با القابی چون بی سواد، کودن، تنبل... خطاب می کنیم، مشکل مهم او این است که نتوانسته کسی را برای ایجاد رابطه معقول برای خودش پیدا کند، و اگر در مدرسه نیز به این نیاز او پاسخ داده نشود، او همچنان تنها خواهد ماند. برای حذف یا کاهش تنهایی این گونه دانش آموزان مدارس می توانند با در اختیار داشتن معلمین و مربیان خون گرم و موفق یک گروه قوی تشکیل دهند و یا با اهدای اجزای اصلی ارزشمندی به دانش آموزان، یعنی معلومات و تفکر به کمک دانش آموزان بیایند. در آموزش و پرورش، درگیری و ارتباط عاطفی می تواند با یک شخص مثلاً: معلم، مشاور یا مدیر مدرسه شروع شود، یا با گروهی از بچه ها یا با تمام افراد کلاس. فقط در مدرسه ای که معلم و شاگرد رابطه ی عاطفی با هم داشته باشند و قدم به قدم برای حل مشکل گام بر می دارند آموزش و پرورش شکوفا می شود و دانش آموزان برای زندگی موفقیت آمیز در دنیا آماده می شوند. (منبع: مدارس بدون شکست، ویلیام گلاسر،1969؛ترجمه ی ساده حمزه ،1380) ساختار شخصیت:گلاسر دیدگاه مقدسی از شخصیت دارد.او معتقد است که نیاز به داشتن هویت به ارث برده می شود(گلاسر و زونین،1973؛نقل از لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375). گلاسر دو نیاز اساسی وبنیادی را شناسایی کرد:‹‹نیاز به دوست داشتن ودوست داشته شدن ونیاز به احساس ارزشمندی››چه در رابطه با خودش وچه در رابطه با دیگران.این دو نیاز معمولا" وابسته به هم عمل میکنند.در رابطه با احساس ارزشمندی چه فردرا دوست بدارند ویا ندارند،اومی بایست استانداردهای رضایت بخشی از زندگی را بدست آورد.یعنی اینکه رفتار غلط خود را تصحیح کنید و به خود زمانی که رفتار درستی را انجام می دهید،امتیاز بدهید(گلاسر،1965؛نقل از لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375). رشد شخصیت:رشد شخصیت، نتیجه ی کوشش ارگانیزم برای ارضای نیازهای اساسی است.کسانی که یاد می گیرند تا این نیازها را ارضا کنند ،به صورت طبیعی رشد می کنند و به عنوان انسانهایی موفق قلمداد می شوند و کسانی که قادر به ارضای نیازهای اولیه ی خود نیستند ،افرادی غیرمسئول وانسان هایی شکست خورده تلقی می شوند.رشد شخصیت یا هویت از طریق درگیری با دیگران بوجود می آید(گلاسر،1972؛نقل از لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375).یکی از راه های تکوین هویت، داشتن ارتباط ودرگیری عاطفی با خود ودیگران است.رشد هویت براساس آن چیزهایی که دوست داریم وما را ارضا می کنند نیز صورت می گیرد.زیرا مواردی که دوست داریم ویا مواردی که به دلیل آنها مورد محبت دیگران قرار می گیریم،درما تأثیر روانی عمیقی بر جای می گذارد.اساس تشکیل هویت،تلاش ها وفعالیت هایی است که علاقمند به تعقیب آنها هستیم وبراساس تلاش ها وفعالیت های خود درمی یابیم که ما مه هستیم وچگونه عمل می کنیم.چگونگی برداشت ها و نظرات دیگران نسبت به ما وهمچنین، ارزشیابی ما از خودمان در روشن کردن هویت ما نقش عمده ای بر عهده دارد. آنچه که دیگران درباره ی ما منعکس می کنند تا حد زیادی تصویر بامعنایی از هویت ماست.ارزشیابی های ما از خودمان در ارتباط با شرایط زندگی ،اوضاع اجتماعی و اقتصادی و همچنین تصورات ما درباره ی وضغ جسمانی وشیوه ی لباس پوشیدن نوع هویت ما را در مقایسه با دیگران نشان می دهد(گلاسر،1975؛کرسینی،1973؛نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386). گلاسر بر اهمیت دو مرحله در زندگی کودک تأکید می ورزد:سنین پنج تا ده سالگی یعنی شروع ارتباطات در مدرسه(لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375).در آغاز،هویت تمام کودکان هویت توفیق است،ولی بعدا"،مقارن با سنسن چهار یا پنج سالگی،هویت شکست هم ظاهر می شود.یعنی زمانی که کودک مدرسه را آغاز می کند(گلاسر،1965و1975؛کرسینی،1973؛نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386). در واقعیت درمانی اعتقاد برآن است که انسان فقط دارای یک نیاز اساسی اجتماعی به هویت است واین نیاز را که از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود،درونی می داند.این نیاز همان نیاز به هویت فردی است که با هویت اجتماعی فرد ارتباط نزدیک دارد.نیاز به درگیری عاطفی نیز جزء لایتجزی ارگانیزم به حساب می آید که نیروی کشش درونی اولیه برای هدایت تمام رفتار است.مبادله ی عشق ومحبت،قبول مسئولیت،داشتن هدف،یادگیری مفاهیم وپذیرش واقعیت در تکوین هویت مؤثرند و هویت وحدت همه ی رفتارهای آموخته شده ونیاموخته شده است که به صورت ‹‹من››تجلی می کند.تغییر هویت به دنبال تغییر رفتار حاصل می شود.در مکتب واقعیت درمانی،انسان تا حد زیادی همان چیزی است که انجام می دهد و اگر بخواهیم در او تغییری ایجاد کنیم باید در رفتارش وآنچه که انجام می دهد،تغییراتی بوجود آوریم (گلاسر،1965و1975؛ کرسینی،1973؛نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386). رشد رفتار ناسازگار: شخصیت ناسازگار برابر است با آنچه گلاسر ( 1972 ) آن را هویت شکست می نامد . در واقعیت درمانی گفته می شود که به طور کلی ، ناسازگاری ،‌ شخص در طی سالهای اولیه زندگی و هنگامی آغاز می شود که وی نمی تواند نیاز خود را برای تجربه عشق یا احساس ارزشمند بودن ارضا کند یا در این زمینه تلاشی به عمل نمی آورد . ناتوانی فرد برای کسب یا حفظ ارزش خود ،‌فقدان تجربه موفقیت یا نداشتن فرصت برای انجام دادن چیزی با ارزش حاصل می شود . شخصی که احساس ارزش نمی کند ،‌نمی تواند به شیوه های مناسب به دیگران عشق بورزد یا مورد عشق و علاقه دیگران قرار گیرد . به نظر می رسد که تکوین هویت شکست در حدود سالهای چهار یا پنج سالگی صورت می گیرد . سنی که در آن بیشتر بچه ها وارد مدرسه می شوند . قبل از این سن بچه ها خود را موفق می بینند زیرا آنها به طور کلی اجازه دادند که هر کاری را که می توانند انجام دهند . در مدرسه کودک باید آنچه را که دیگران از او می خواهند انجام دهد در غیر این صورت بر چسب شکست خورده بر او زده می شود . گلاسر معتقد است که دیگران – بخصوص والدین و معلمان ممکن است مسئول اولیه شکست کودک باشند(گلاسر،1965،1969،1972؛گلاسر و زونین،1973؛نقل از شیلینگ،ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375). ب)ماهیت انسان واقعیت درمانی دیدگاه جبری را مردود می داند و در عین حال که تأثیر وراثت ومحیط را روی هویت فرد قبول دارد،اما او را قربانی عوامل ارثی و محیطی نمی داند بلکه فرد را مسئول اعمال و رفتارش می شناسد. به نظر واقعیت درمانگران ،هر انسانی استعداد بالقوه را دارد که مسئول و یا غیر مسئول باشد.آنها فرد را در نهایت مسئول تحقق نفس خویش و تعیین کننده ی نوع هویتش می دانند (گلاسر،1965؛ کرسینی،1973؛ نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386).انسان نیاز دارد به این که احساس کند دارای هویتی است. نظریه انتخاب اعلام می دارد که ما به صورت لوح سفید به دنیا نیامده ایم که منتتظر بمانیم تا نیروهای دنیای پیرامون ما را به صورت بیرونی با انگیزه کنند. بلکه مابا پنچ نیاز که به صورت ژنتیکی رمزگذاری شده اند به دنیا می آییم :بقا،محبت و تعلق پذیری،قدرت یا پیشرفت،آزادی یا استقلال و تفریح-که این نیازها ما را در زندگی بر انگیخته می کنند(گلاسر،2000؛نقل از جرالد کری،ترجمه ی یحیی سید محمدی،1385) . واقعیت درمانگران ،پیدایش نابسامانیهای روانی را نتیجه ی عدم توانایی فرد در تحقق نیازهایش می دانند(گلاسر،1965؛ کرسینی،1973؛ نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386). وقتی که احساس بد می کنیم،یک یا چند تا از این پنچ نیاز ارضا نشده اند.نظریه ی انتخاب بر این اصل استوار است که چون به طور ذاتی موجوداتی اجتماعی هستیم نیاز داریم محبت کنیم و محبت ببنیم. به نظر گلاسر نیاز به محبت کردن وم متعلق بودن نیاز نخستین و ارضا کردن آن از همه دشوارتر است. انسانها مهمترین عنصر دنیای کیفی ما هستند که بیش از همه دوست داریم با آنها ارتباط داشته باشیم.با آنها صمیمی هستیم و از بودن با آنها خیلی لذت می بریم(گلاسر،2000؛نقل از جرالد کری،ترجمه ی یحیی سید محمدی،1385). ج) توجیه رفتار توسط نظریه ی انتخاب تمام کارها و رفتارهای ما، انتخاب شده هستند.همیشه هر رفتار کاملی نهایت تلاش ما برای بدست آوردن چیزی جهت ارضای نیازهایمان است.رفتار کامل به ما می آموزد که تمام رفتارها از چهار عنصر جدا نشدنی تشکیل می شود-عمل کردن ،فکر کردن،احساس کردن،و فیزیولوژی که لزوما" با تمام اعمال ،افکار و احساسهای ما همراه هستند.رفتار هدفمند است و از درون ما سرچشمه می گیرد بنابر این ما سرنوشت خود را انتخاب می کنیم. گلاسر وقتی از افسرده بودن ،سردرد داشتن،عصبانی بودن ،یا مضطرب بودن صحبت میکند،آنها را بخشی از رفتارهای کامل در نظر میگیرد و از افعال افسرده کننده ،سردرد آور،عصبانی کننده و مضطرب کننده برای توصیف آنها استفاده می کند.افراد به صورت افسرده کننده ،مضطرب کننده ،یا عصبانی کننده ی خودشان درنظر گرفته میشوند و با پرورش دادن رفتارهای عذاب آور فلاکت را انتخاب می کنند(گلاسر،2000؛نقل از جرالد کری،ترجمه ی یحیی سید محمدی،1385). د)مفهوم اضطراب وبیماری روانی در واقعیت درمانی ،واژه ی ‹‹بیماری روانی ›› اصولا" به کار نمی رود و در نتیجه تشخیص و طبقه بندی اختلالات روانی،در این مکتب جایی ندارد.آنچه اصطلاحا" بیماری روانی خوانده می شود،با توجه به سه مسئله ی واقعیت،مسئولیت و درست ونادرست مورد توجه قرار می گیرد.کسی بیمار به حساب می آید که نتواند دو نیاز اساسی خود را در حیطه ی واقعیت و پذیرش مسئولیت و تشخیص موارد درست و نادرست ارضا کند.بیماران روانی کسانی هستند که دارای هویت ناموفقی اند و از احساس تنهایی و بی ارزشی رنج می برند.از نظر تشخیص آنها به دو صورت با جهان خارج مواجه می شوند.یا واقعیت را انکار می کنند و یا آن را نادیده می گیرند.افراد منحرف،بزهکار،جانی،ضداجتماعی و مبتلا به اختلالات شخصیتی،واقعیت را نادیده می گیرند و قوانین اجتماعی را نقض می کنند(گلاسر،1965؛پاپن،1974؛کرسینی،1973؛ نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386). گلاسر معتقد است که ناخشنودی و افسردگی نتیجه ی عدم احساس مسئولیت است ونه علت آن.ورفتار غیرمسئولانه ی افراد باعث بروز اضطراب وناراحتی روانی است،نه اینکه اضطراب وناراحتی روانی باعث غیرمسئول بودن فرد بشود.تمرکز بر بعد مسئولیت هسته ی اساسی کار تعلیم وتربیت ورواندرمانی است وپذیرش مسئولیت به مثابه نشانه ی بارز سلامت روانی تلقی می شود.انسان هایی دچار درد روانی واضطراب می شوند که دو نیاز اساسی آنها،نیاز به دوست داشتن ودوست داشته شدن و نیاز به احساس ارزشمندی،ارضا نشده باشد(گلاسر،1965؛کرسینی،1973؛ نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386).اضطراب کاهش نمی یابد مگر اینکه فرد در به وجود آوردن وحفظ درگیری با دیگران موفق شود.درباره ی درست ونادرست بودن رفتارتان قضاوت کنید تا تغییری در رفتارتان پدیدار شود(گلاسر،1965؛لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375). 4- رواندرمانی الف)تعریف: واقعیت درمانی یکی از جدیدترین تلاش های درمانگران در راه توصیف انسان،تعیین قوانین رفتاری،وچگونگی نیل به رضایت،خوشبختی وموفقیت محسوب می شود.دراین شیوه ی درمان،مواجه شدن باواقعیت،قبول مسئولیت وقضاوت اخلاقی درباره ی درست ونادرست بودن رفتار و در نتیجه نیل به هویت توفیق مورد تأکید است.این نوع درمان را فقط در مورد اکثر رفتارهای غیرعادی بکارنمی بندند.بلکه در مورد تمام افراد عادی ومسایل مورد علاقه ی آنها و تدریس شیوه ی صحیح تعلیم وتربیت نیز از آن استفاده می شود.طبق این تعریف،واقعیت درمانی با دیگر مکاتب درمانی تفاوت هایی دارد.مثلا"،واقعیت درمانی در موارد مفهوم بیماری روانی،تجسس و تفحص در گذشته ی فرد،پدیده ی انتقال و نحوه ی مواجهه با آن،اعتقاد به ناخودآگاهی،تأکید برتعبیروتفسیررفتار به جای تأکید بر ارزشیابی آن و مهم شمردن بصیرت با مکاتب سنتی روانکاوی تفاوت دارد(گلاسر،1965و1969؛کرسینی،1973؛ نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386). ب)هدف از رواندرمانی مسئله ی اساسی در رواندرمانی آن است که مراجع را از لذات اولیه و زودگذر خود منصرف کنیم و توجه او را به سوی لذات درازمدت تر و منطقی تر،که با واقعیات سازگارند،سوق دهیم.درمان باید در قالب واقعیت به ارضای نیازهای اساسی بینجامد.هدف واقعیت درمانی،پرورش قبول مسئولیت در فرد و ایجاد هویتی موفق وایجاد رفتار مسئولانه در فرد است.اینکه فرد رفتار مسئولانه ای در پیش گیرد وهویتی موفقی بدست آورد،خود نشانه سلامت روانی است(گلاسر،1965؛کرسینی،1973؛ نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386).هدف اصلی واقعیت درمانی امروزی این است که به درمانجویان کمک کند با افراد انتخابی دنیای کیفی خود،ارتباط یا ارتباط مجدد برقرار کنند.هدف اصلی درمان علاوه بر ارضا کردن این نیاز به محبت و تعلق پذیری این است که به درمانجویان کمک کند راه های بهتر ارضا کردن تمام نیازها ی خود را یاد بگیرند(جرالد کری،ترجمه ی یحیی سید محمدی،1385).در واقع رویکرد به زندگی یا نظامی برای زندگی کردن را می آموزد(گلاسر و زونین،1973؛نقل از لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375).از جمله هدف های دیگر عبارتند از:تغییر رفتار،تصمیم گیری بهتر،بهبود بخشیدن به روابط معنی دار،بهبود بخشیدن به زندگی وارضای تمام نیازهای روانی (جرالد کری،ترجمه ی یحیی سید محمدی،1385). ج)فرایند درمان مشاوره ی واقعیت درمانی،یک فرایند یادگیری است.مشاور پیرو واقعیت درمانی اساسا" یک معلم است.مشاور کاملا" آموزشی عمل می کند وتأکید بر زندگی کنونی مراجع دارد.تأکید سؤال ها بیشتر بر هدایت مراجع به سوی آگاهی بیشتر از رفتار وقضاوت ارزشی در مورد آن رفتاروسپس طرح ریزی برای داشتن رفتار مسئولانه است تا ازاین طریق هویت موفق کسب شود. اولین مرحله درفرایند درمان،شناسایی رفتاری است که درمانگر درصدد اصلاح آن است.در فرایند درمان،به گذشته ی فرد توجه نمی شود.هیچ گونه عذر وبهانه ای را برای رد مسئولیت نمی پذیرند و از پذیرش هرگونه انتقال برحذر می باشند.تشخیص همان رفتار غیرمسئولانه است.درواقعیت درمانی تلاش می شود که فرد اهداف کوتاه مدت ودرازمدت خود را بشناسد و با صراحت آنها را تعریف وتوصیف کند.درجریان واقعیت درمانی،مراجع کلیه ی راه های احتمالی را بدون هیچ گونه اظهارنظر و قضاوت، فقط روی کاغذ می نویسند وسپس مراجع ودرمانگر،نتایج را تجزیه و تحلیل ومورد قضاوت قرار می دهند.در جریان درمان روی این اصل تأکید می شود که یادگیری در تمام فعالیت های زندگی رخ می دهد.وانسان چیزی جز ماحصل یادگیری هایش نیست.یادگیری مهم است ودرفرایند درمان،درمانگر نقش معلم ودرمانجو نقش شاگرد را دارد. ارتباط ودرگیری عاطفی از اجزای اساسی واقعیت درمانی است.اگر فرد نتواند به طور موفقیت آمیزی درگیر شود،شکست خواهد خورد.این برای درمانگر هم صدق می کند.اولین وظیفه ی درمانگران برقرار کردن رابطه با درمانجویان است.وظیفه ی دیگر آنها این است که به درمانجویان آموزش دهند چگونه خود را ارزیابی کنند.درمانگران وظیفه دارند این عقیده را انتقال دهند که صرف نظر از اینکه اوضاع چقدر ناگوار باشد باید امیدوار بود.در واقعیت درمانی زمان اهمیت دارد.از درمانجویان می توان انتظار داشت که مقداری اضطرار را در درمان تجربه کنند.واقعیت درمانی بر رابطه ی همدل و حمایت کننده تأکید دارد وباید بین درمانگر ودرمانجو چنین رابطه ای وجود داشته باشد.درمانگر باید آموزش دیده،فردی خونگرم،لایق،وبااعتماد به نفس باشد ونیز فردی مسئول،محکم،علاقمند،انسان وحساس باشد و از همه مهمتر قادر به درگیری عاطفی با هر مراجعی باشند(گلاسر،1965؛کرسینی،1973؛ نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386). *برای اینکه نسبت به خود احساس خوبی داشته باشید،به شکل هایی از فعالیت معنی دار بپردازید.* د)اصول واقعیت درمانی اصول واقعیت درمانی شامل هشت اصل است.این اصول عبارتند از: اصل اول- ارتباط ودرگیری عاطفی:معمولا" مشکل ترین مرحله ی درمان،مرحله ی ارتباط و درگیری عاطفی است که مراجع شدیدا" بدان نیاز دارد.تا زمانی که چنین ارتباطی بین درمانگر مسئول ومراجع غیرمسئول برقرار نشود،درمانی هم حاصل نخواهد شد.برای موثر بودن واقعیت درمانی،مشاور باید با مراجعان درگیر شود.ارتباط خود را براساس همدلی،علاقه وتوجه به مراجع برقرار نماید (گلاسر،1965و1975؛ نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386).مهمترین مهارت برای بکارگیری شیوه ی واقعیت درمانی،توانایی خود درمانگر برای درگیری است(گلاسر و زونین،1973؛نقل از لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375).ایجاد ارتباط ودرگیری عاطفی بین درمانگر و مراجع به عنوان اولین اولین شرط واقعیت درمانی ،لازمه ی تغییر هویت شکست مراجع به حساب می آید.از طریق چنین ارتباطی مراجع درمی یابد که اولا"،کسی بدو علاقمند است وثانیا"،فرد دیگری می خواهد او را در تغییر هویت ناموفقش یاری دهد.تغییردررفتار منجر می شود به تغییر در احساس.ایجاد رابطه ای حسنه،انسانی،واقع بینانه وخالص بین دو طرف مهمترین اصل واقعیت درمانی است(گلاسر،1965و1975؛ نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386).مشاور باید صمیمیت،محبت وعلاقمندی خود را نسبت به مراجع نشان دهد به عنوان یک آدم بی ریا درجریان مشاوره فعالانه شرکت کند(شفیع آبادی،تهیه کننده:مختاری،1385). اصل دوم- توجه وتأکید بررفتارکنونی ونه براحساسات:هیچ کس نمی تواند بدون آگاهی ازرفتارکنونی خود،هویت موفق را بدست آورد(گلاسر،1965و1975؛ نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386).مشاور به همراه کوشش های مداوم برای درگیری،به مراجع به طور مستمر کمک می کندتا نسبت به رفتارکنونی اش آگاهی پیداکند.آنرا تغییردهد وبه این ترتیب احساس رضایت بیشتری داشته باشدکه همه ی اینها به کسب هویت موفق منجر می شود(شفیع آبادی،تهیه کننده:مختاری،1385).*از رفتار کنونی خود آگاه شوید تا هویت موفق را بدست آورید.* اصل سوم- تأکید بر زمان حال:در واقعیت درمانی برجریاناتی که در زمان حال اتفاق می افتند تأکید می شود؛زیرا وقایع زمان گذشته گذشته اند وتغییردر آنها ممکن نیست.وضع موجود وآینده قابل تغییر هستند(شفیع آبادی،تهیه کننده:مختاری،1385).ارضای نیازها به زندگی کنونی فرد مربوط است وبه گذشته ی حزن آور او ارتباطی ندارد.لذا باید از گذشته چشم پوشید وبه تغییررفتاروآموزش فرد در زمان حال اقدام کرد(گلاسر،1965و1975؛ نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386).گلاسر قبول دارد که ما نتیجه ی گذشته ی خویش هستیم ولی معتقد است که ما قربانی گذشته ی خود نیستیم مگر اینکه چنین انتخاب کرده باشیم.مافقط می توانیم نیازهای خودرا درزمان حال ارضا کنیم.‹‹آنچه اتفاق افتاده، تمام شده؛نمی توان آن را تغییر داد.هرچه بیشتر وقت خود را صرف توجه کردن به گذشته کنیم،از توجه کردن به آینده بیشتر اجتناب می کنیم.›› (گلاسر،2000؛نقل از جرالد کری،ترجمه ی یحیی سید محمدی،1385). اصل چهارم- قضاوت ارزشی:درواقعیت درمانی مراجع باید در پرتو اهداف و ضرورت های دنیای واقعی،درمورد رفتارخود قضاوت کند واعمالی راکه منجربه شکست می شود مورد ارزشیابی قرار دهد(شفیع آبادی،تهیه کننده:مختاری،1385).مراجع بایدبه رفتارش با دیدی انتقادی بنگرد وببیند که آیا آن رفتار بهترین انتخاب او هست یا نیست(گلاسر و زونین،1973؛نقل از لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375). اصل پنجم- تهیه ی طرح وبرنامه:مشاور از طریق طرح برنامه های مفید وعملی و منطبق با توانایی و انگیزش های مراجع، به مراجع کمک می کند تا رفتار ناموفق را به رفتار موفقیت آمیز تبدیل کند (شفیع آبادی،تهیه کننده:مختاری،1385).زمانی که مراجعان درمورد رفتارشان قضاوت ارزشی نمودند، مشاور به آنها کمک می کند تا یک طرح یانقشه برای اجرای آن قضاوت تدوین نمایند وآن رابه مرحله ی عمل درآورند.طرح یانقشه باید منطبق با توانایی ومرتیط با انگیزش های مراجع برای اجرای آن باشد.در طرح ریزی نباید طرحی ریخته شودکه امکان شکست آن زیاد باشد.زیرا اگر طرح به شکست منجر شود،موجب تقویت شکست های پیشین وهویت ناموفق می شود.طرح ها باید طوری تدوین شوند که از مراحل کوچکتر وموفقفیت های جزئی تر به موفقیت های بزرگتر پیش روند وبه اندازه ی کافی مراجع را به مبارزه وفعالیت دعوت کنند.اگر طرحی موثر نبود،باید کنار گذاشته شود و طرح دیگری جایگزین آن گردد (گلاسر، 1965و1975؛ نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386). اصل ششم- تعهد به انجام برنامه:پس از تهیه وتنظیم برنامه مراجع باید به اجرای آن ملزم ومتعهد گردد.داشتن یک طرح خوب به این معنی است که مراجع مطمئنا" آن را خوب انجام می دهد. بنابراین،واقعیت درمانگر می بایست از او تعهد بگیرد(گلاسر و زونین،1973؛نقل از لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375).تعهد به فرد انگیزه ی قوی تری می دهد که طرح خود را تکمیل کند.تعهد بدین معنی است که مراجع به درگیری ورابطه ی خودش با دیگری ارج می نهد و بنابراین،خود را درقبال درمانگر ملزم به اجرای طرح می کند.زیرا او خود ودرمانگر را توأما" درگیر با مسئله می کند.برای اینکه تعهد معنی دار شود وبه مرحله ی عمل درآید،باید قبل ازآن درگیری وارتباط عاطفی بوجود آید،رفتار فعلی شخص بررسی وارزشیابی شود وطرح مناسبی ریخته شود (گلاسر، 1965و 1975؛ نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386). اصل هفتم- نپذیرفتن هرگونه عذروبهانه:مشاور باید مراجع را متوجه سازد که بهانه تراشی قابل پذیرش نیست(شفیع آبادی،تهیه کننده:مختاری،1385).زمانی که مراجعان به تعهد خود عمل نمی کنند،قضاوت ارزشی آنها باید دوباره بررسی شود.اگر قضاوت ارزشی هنوزهم معتبر باشد،آنگاه طرح ریخته شده باید بررسی شود.اگر طرح طرح مناسبی باشد،مراجع یا باید تعهد دوباره بدهدویا آن طرح را رد کند.اگر آن را رد کند یا باید طرح جدیدی را تدوین نمایند و یا درمان را ترک کنند.اگر طرح را رد نکنند آن وقت درمانگر آنها را همچنان متعهد نگه می دارد وهرگز فردی را که نیاز به کمک دارد معذور نمی دارد و از او هیچ گونه عذروبهانه ای را برای شکستی که در اجرای طرح خورده اند،نمی پذیرد(گلاسر و زونین،1973؛نقل از لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375).در واقعیت درمانی هیچ نوع عذروبهانه ای قبول نمی شود(گلاسر،1965و1975؛ نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386). اصل هشتم- حذف تنبیه:هر نوع اظهار نظر منفی و تحقیر کننده از طرف مشاور،تنبیه محسوب می شود (شفیع آبادی،تهیه کننده:مختاری،1385). تنبیه نکردن به اندازه ی نپذیرفتن عذروبهانه اهمیت دارد.تنبیه به رابطه ی حسنه لطمه می زند،تعهد و مسئولیت را از فرد سلب می کند وموجب تقویت هویت ناموفق می شود(گلاسر،1965؛کرسینی،1973؛ نقل از شفیع آبادی و ناصری،1386).تنبیه در درگیری،احتمال هر نوع تغییر را از بین می برد(گلاسر و زونین،1973؛نقل از لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375). و)ویژگی های دیگر واقعیت درمانی 1-بر انتخاب و مسئولیت تأکید می کند. 2-انتقال را رد می کند و معتقد است که واقعیت درمانگران باید در کار حرفه ای خویش،خودشان باشند. 3-درمان را در زمان حال حفظ می کند. 4-از تمرکز کردن روی نشانه ها اجتناب می کند.زیرا معتقد است که نشانه ها فقط تا زمانی ادامه می یابند که برای پرداختن به رابطه ای ناخوشایند یا ناکامی نیازهای اساسی،موردنیاز باشند.درمانگر تن به شنیدن نشانه ها و صحبت درباره ی گذشته نمی دهد وبرای پرداختن طئلانی به گذشته یا کاوش کردن نشانه ها به درمان طولانی منجر می شود. 5-دیدگاه های سنتی درباره ی بیماری روانی ودرمان بوسیله ی استفاده از دارو را به چالش طلبیده است.گلاسر اعتراف می کند که صرف نظر از اینکه نشانه های مشکل روانی چقدر شدید بوده اند،هرگز داروی مغزی برای درمانجویان تجویز نکرده است.او تأکید دارد که داروهای روان پزشکی عوارض جانبی جسمانی و روانی دارند(گلاسر،2000و2003؛نقل از جرالد کری،ترجمه ی یحیی سید محمدی،1385). 5-فنون وتکنیک های درمان گلاسر مشاوره را نوعی یادگیری می داند وچیز زیادی درباره ی روش های ویژه ی آن نمی گوید وپیشنهادات او هم در این مورد،معمولا" با اصول هشتگانه ی فرایند درمان و اصول واقعیت درمانی ارتباط دارد.گلاسر،جهت درگیری پیشنهادات خاصی را به مشاور می کند.او می گوید مشاور از ضمایر شخصی استفاده کند(من،ما،تو و آنها هرگز از ضمایر او وآنها استفاده نمی کنند).مراجع تشویق می گردد تا رفتاری خوشبینانه داشته وخود را بیان کند.مشاور باید به علایق وموفقیت های مراجع توجه کند.واقعیت درمانگران بر رفتار تأکید دارند.مثلا" برای کسی که ناراحت است می پرسند که ‹‹تو برای ناراحت کردن خودت داری چه کار می کنی؟››.مشاور،با تأکید بررفتار مراجع در زمان حال،مراجع را با رفتار درست ونادرست آشنا می سازد.واقعبت درمانی بر زمان حال تأکید دارد.مشاور سعی دارد با تأکید بر زمان حال،تجربیات مربوط به گذشته ی مراجع را تشریح کند.مشاور،به مراجع کمک می کند تا مسئولیت رفتار خود را برعهده بگیرد.روش دیگر واقعیت درمانی هدایت مراجعان به سوی ارزیابی رفتارشان در پرتو هدفهایشان است.کار دیگر این است که قضاوت ارزشی،باید همراه با یک برنامه ونقشه ی واقعی جهت اجرای آن قضاوت باشد.بعداز تهیه ی طرح وبرنامه،مراجع به آن تعهد می پردازد.هم چنین در واقعیت درمانی عذر وبهانه پذیرفته نمی شود.و‹‹چرا››یک سؤال نامربوط است.مشاور هیچ گونه عذروبهانه ای را برای رفتارهای غیرمسئولانه مراجع نمی پذیرد.جملات انتقادی وسرزنش هرگزدر واقعیت درمانی بکارگرفته نمی شوند.زیرااین نوع جملات تنبیه کننده هستند.تعیین کردن محدودیت ها یکی از کارهای مهم واقعیت درمانی است.هم تعیین محدویت هایی برای درمان وهم محدودیت هایی که زندگی بر فرد تحمیل می کند.گفتگوهای سازنده یا بحث های منطقی ممکن است مفید باشد(گلاسر و زونین،1973؛لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375).از شیوه های مختلف نظیر ایفای نقش،بحثهای عقلانی،شوخی، مواجهه دادن مراجع با عقاید،افکارورفتارغیرمسئولانه اش بخصوص زمانی که عذروبهانه پذیرفته نمی شود،شوک لفظی وغیره استفاده می شود(شفیع آبادی و ناصری،1386). برای بوجود آوردن محیط مشاوره ای حمایت کننده ومحیط درمانی روش هایی وجود دارد؛مانند:استفاده از رفتاردرخدمت بودن،به تعویق انداختن قضاوت درباره ی درمانجویان،انجام دادن کاری غیرمنتظره، استفاده ی مناسب از شوخی،خویشتن بودن در مقام مشاور،پرداختن به خودافشاگری کمک کننده،توجه کردن به استعاره ها در شیوه ی خودبیانگری درمانجو،توجه کردن به موضوعات،خلاصه کردن وتمرکز کردن،و درمانگر اخلاقی بودن(وابولدینگ،2000و2002؛نقل از جرالد کری،ترجمه ی یحیی سید محمدی،1385). روش هایی که به تغییر منجر می شود:تغییر همیشه یک انتخاب است.وقتی درمانجویان تغییر می کنند،به انتخاب خودشان است.اوضاع واحوال همین طوری اتفاق نمی افتند.درمانجویان با برنامه ریزی می توانند زندگی خودرا خیلی بهتر کنترل کنند.ما در اختیار دیگران نیستیم وقربانی هم نیستیم.به نظر گلاسر، روش هایی که به تغییر منجر می شوند بر این اصل استوار هستند که انسان ها در صورتی برای تغییر کردن انگیزه دارند که(1)متقاعد شده باشندکه رفتار جاری آنها چیزی راکه دوست دارند برای آنها تأمین نمی کند و(2)معتقدباشند که می توانند رفتارهای دیگری را انتخاب کنند که آنها را به چیزی که می خواهند نزدیکتر کند(گلاسر،1992؛ نقل از جرالد کری،ترجمه ی یحیی سید محمدی،1385). سیستم""WDEP:این سیستم توسط وابولدینگ گسترش یافته است(Justice،2003).هر یک از حروف"WDEP"،به مجموعه ای از راهبردها اشاره دارد: W(wants and needs)*=خواسته ها ونیازها D(Direction and doing)*=جهت وانجام دادن E(self-evaluation)*=ارزیابی خود P(Planing)*=برنامه ریزی *خواسته ها(W):واقعیت درمانگران می پرسند:«چه می خواهید؟». دراین راهبرد نیازها، خواسته ها وبرداشت ها وهم چنین آلبوم عکس دنیای کیفی درمانجویان بررسی می شود.هم چنین می پرسند:«اگر آنگونه که دوست دارید زندگی می کردید،چه می کردید؟»،«آیا واقعا" می خواهید زندگی خود را تغییر دهید؟» *جهت وانجام دادن(D):واقعیت درمانی بر رفتار جاری تأکید دارد ومی پرسد که «اکنون چه کاری انجام می دهید؟». در همان ابتدای مشاوره،با درمانجویان درباره ی جهت کلی زندگی آنها بحث می شود.واقعیت درمانی روی کسب آگاهی وتغییر رفتار کامل فعلی تمرکز دارد.تغییر دادن آنچه که انجام می دهیم وفکر می کنیم،از تغییر دادن احساسات خود راحت تر است. به عقیده ی گلاسر،دیدن آنچه که انجام می دهیم راحت وانکار کردن آن غیر ممکن است. *ارزیابی(E):محور واقعیت درمانی درخواست از درمانجویان برای انجام دادن خودسنجی های زیر است:«آیا رفتار فعلی شما آنچه را که اکنون می خواهید برای شما تأمین می کند وآیا شما را درجهتی که دوست دارید پیش می برد؟».تکلیف اساسی واقعیت درمانی،درخواست از درمانجویان برای ارزیابی رفتار کامل خودشان است.بدون خودسنجی صادقانه،بعید است که افراد تغییر کنند. *برنامه ریزی وعمل(P):قسمت عمده ی فرایند مشاوره،اختصاص به برنامه ریزی وعمل به آن دارد.باید برای ارضای خواسته ها ونیازهای خود وبرای عمل برنامه ریزی کرد.در صورت لزوم برنامه ها را می توان تغییر داد.ویژگی های برنامه ی خوب عبارتند از:ساده،دست یافتنی،قابل انداره گیری،فوری،کنترل شده توسط برنامه ریز،احساس تعهد نسبت به آن وانجام دادن پیوسته ی آن.برنامه هایی که به دیگران وابسته هستند باعث می شوند که درمانجویان احساس کنند آنها سکان دار کشتی خود نیستند بلکه در اختیار اقیانوس هستند(وابولدینگ،2000،2001،2002؛وابولدینگ و همکاران،1998؛ نقل از جرالد کری،ترجمه ی یحیی سید محمدی،1385). 6- پارامترهای درمان معمولا" درمانگر در جریان رواندرمانی از نظر کلامی فعال است.مشاور ومراجع به گونه ای می نشینند که همدیگر را ببینند(به صورت رودررو).درمانگر معمولا" هفته ای یک بار وهربار به مدت 45تا60دقیقه،با مراجع ملاقات می کند.هیچ گونه دستمزد خاص توصیه نمی شود(گلاسر و زونین،1973؛نقل از لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375). 7- کاربردهای واقعیت درمانی واقعیت درمانی در مشاوره،مددکاری اجتماعی،مداخله دربحران،توان بخشی،مدیریت نهادی وپیشرفت جامعه کاربرد دارد.واقعیت درمانی در مدارس،موسسات توان بخشی،بیمارستان های عمومی،خانه های آمادگی،مراکز سوء مصرف مواد والکل رایج است.بیشتر کلینیک های نظامی که سوء مصرف کنندگان دارو والکل را درمان می کنند از واقعیت درمانی به عنوان رویکرد ترجیحی استفاده می نمایند(جرالد کری، ترجمه ی یحیی سید محمدی،1385).مشکلاتی از جمله اضطراب،ناسازگاری،تضادهای زناشویی، انحراف، روانپریشی ها وبزهکاری همگی از طریق واقعیت درمانی با موفقیت معالجه شده اند.از طرف دیگر از آنجا که رویکرد واقعیت درمانی بسیار عقلانی و کلامی است،لذا این روش برای اشخاص درخودفرومانده وکسانی که به شدت عقب مانده هستند،مؤثر نیست(السون،1979؛نقل از لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375).مستقیم ترین وموفقیت آمیزترین کاربرد واقعیت درمانی در برنامه ی مدارس بدون شکست است(گلاسر،1969؛نقل از لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375).نظریه انتخاب در مشاوره ( ووبلدینگ،‌2000)،‌ مدیریت ( ووبلدینگ،‌1996)،‌ آموزش ( گلاسر،‌2000)،‌ مطالعات بین فرهنگی (‌ووبلدینگ و همکاران،‌2004) و روابط ( گلاسر،‌1998) کاربردهای موثری داشته است ( ووبلدینگ،2006،نقل از سایت mehrcc). 8- خدمات وامتیازات واقعیت درمانی از جمله امتیازات واقعیت درمانی تمرکز نسبتا" کوتاه مدت آن واین مسئله است که به مشکلات رفتاری هشیار می پردازد.بینش وآگاهی کافی نیستند؛خودسنجی درمانجو،برنامه ریزی برای عمل،واحساس تعهد نسبت به دنبال کردن برنامه،محور فرایند درمان هستند.شالوده ی وجودی نظریه ی انتخاب،امتیاز مهم واقعیت درمانی است.افراد به صورتی که ناامیدانه وعاجزانه افسرده باشند درنظرگرفته نمی شوند.در عوض،افراد به صورتی درنظرگرفته می شوند که نهایت تلاش خود را به خرج می دهند یا انتخاب هایی می کنند که امیدوارند به ارضای نیازهای آنها منجر شوند.درمانگر برای درمانجویان برنامه نمی ریزند،بلکه به آنها کمک می کنند به جستجوی درونی احساس ها،شناخت ها واعمال خود بپردازند.وقتی که درمانجویان خودشان به این نتیجه برسند که رفتار موجود آنها کارساز نیست به احتمال خیلی زیاد به فکر فراگیری خزانه ی رفتاری تازه می افتند(جرالد کری؛ترجمه ی یحیی سید محمدی،1385).درواقعیت درمانی مشاوران یک برنامه ی مؤثر کوتاه مدت وساده ای برای آموزش دارند.مهمترین نقطه قوت واقعیت درمانی کاربرد آن در مورد سلامت روانی به عنوان یک عامل پیشگیری است وتأکید بر نقاط قوت به جای از بین بردن نقاط ضعف می باشد.واقعیت درمانی از طریق تکیه بر نقاط قوت،به مراجع می آموزد که چگونه نقاط ضعف خود را خذف یا به حداقل برساند.واقعیت درمانی دیدگاهی است در مورد زندگی و برای فرد و جامعه می تواند منافع زیادی داشته باشد( لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375). 9- محدودیت ها وانتقادات وارد شده به واقعیت درمانی یکی از محدودیت های مهم واقعیت درمانی این است که روی نقش این جنبه های فرایند مشاوره تأکید کافی نمی کند:ناهشیار،نیروی گذشته وتأثیر تجربیات آسیت زای اوایل کودکی،ارزش درمانی رؤیاها وجایگاه انتقال.واقعیت درمانی تأثیر ناهشیار برنحوه ای که فکر،رفتار وانتخاب می کنیم را به حساب نمی آورد.پرداختن به رؤیاها بخشی از خزانه ی واقعیت درمانگران نیست.به عقیده ی گلاسر(2000) بررسی کردن رؤیاها از لحاظ درمانی فایده ندارد.منتقدان به این انتقاد گرفته اند.هم چنین ،منتقدان این عقیده ی گلاسر را مبنی براینکه انتقال مفهوم گمراه کننده ای است را تنگ نظرانه می دانند.انتقاد دیگر این است که ساده انگارانه است اگر تمام اختلال های روان شناختی انتخاب های رفتاری درنظر گرفته شوند.تمام اختلال های روانی،آنطور که واقعیت درمانی می پندارد،رفتارهای انتخاب شده نیستند.واقعیت درمانی نسبت به درمانگری که نقش کارشناس را ایفا می کند و می خواهد برای دیگران تعیین کند که چگونه باید زندگی خود را اداره کنند و چه چیزی رفتار مسئولانه را تشکیل می دهد،آسیب پذیر است(جرالد کری؛ترجمه ی یحیی سید محمدی،1385). واقعیت درمانی پشتوانه ی پژوهشی چندانی ندارد وتاکنون مطالعه ی مهم و بلندمدتی در مورد آن به عنوان یک درمان پیدا نشده است( لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375).مؤفقیت واقعیت درمانی احتمالا" بر توانایی کلامی و شناختی مراجع استوار است.شاید محدودیت دیگر این باشد که تأکید گلاسر بر رفتار تا بدانجاست که احساس را کنارمی گذارد.محدودیت دیگر این است که عدم وجود تکنولوژی تغییر مشخص یا شیوه های درمانی مشخص،بشدت درجه ی تأثیر مشاوران غیرمبتکر را محدود می کند.بالأخره در استفاده از واژه هایی نظیر«مسئولیت»و«درست یا نادرست» سردرگمی هایی وجود دارد (السون، 1979؛نقل از لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375).به هر حال این محدودیت ها هنگامی که با نقاط قوت و مساعدت های واقعیت درمانی مقایسه می شود،کم اهمیت تلقی می گردد.بویژه واقعیت درمانی،درمانی کوتاه مدت است که تکیه بر نقاط قوت به جای از بین بردن نقاط ضعف دارد( لوئیس شیلینگ؛ترجمه ی سیده خدیجه آرین،1375). منابع و مآخذ شفیع آبادی، عبدالله و ناصری،غلامرضا، نظریه های مشاوره و روان درمانی،تهران:مرکز نشر دانشگاهی،1386. کری ،جرالد ،مترجم سید محمدی، یحیی، نظریه های مشاوره و راون درمانی، 1385. شیلینگ، لوئیس، مترجم سیده خدیجه آرین، نظریه های مشاوره و روان درمانی،نشر اطلاعات،1375. ساعتچی،محمود،نظریه های مشاوره و روان درمانی،نشر ویرایش (1379). شفیع آبادی،عبدالله،تهیه کننده نصرت کاظمی ،مقدمات راهنمایی و مشاوره،انتشارات پیام نور،1385. شفیع آبادی،عبدالله،تهیه کننده لیلا بیات مختاری،مقدمات راهنمایی و مشاوره،انتشارات پیام نور،1385. گلاسر،ویلیام،مدارس بدون شکست،ترجمه ی ساده حمزه،انتشارات رشد،1380. اینترنت، سایت ویکی پدیا: http://www.wikipedia.com سایت:http://www.rceq86.blogfa.com سایت:http://www.mehrcc.com
نویسنده : رضا منافی : ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم